تبليغاتX
 آگر

وری

شاعر:علی علی پور

verê ta hûar nagêrtîma bêchiměn          برخیز تا گرفتار گرمای خورشید نشده ایم برویم

pêriskeh par nagêrtîma bechimen            تا شراره ای بر بال و پرمان نیفتاده برویم

 vêlatê chen vêar azh  pa pra bî              طایفه رفتند پایاب عبور هر لحظه پر تر می شود

verê ta shař nagêrtimeh běchiměn           برخیز تا گرفتار شر نشده ایم برویم

****

Vêharêm bî tû ă gowl,roitê roita                بدون تو ای گل بهارم عریان، عریان است

Chamanzarê cham u del koŀsurita              چمنزار چشم و دلم همه کاه و کلش است

 Nachu !mêrdêm,banish ar sa xas dêl         نرو !مردم،در سایه سار دل بنشین

Kê tanêa homdamê mê taq roita                  که تنها همدم من قرص صورت توست

راهنمای روش خواندن این رسم الخط:

ê=اِ       û= واومعلوم      î=ای   ř=ر مشدد  ŀ=ل بصورت رقیق

x=خ     q=ق          zh= ژ

 


 

نوشته شده توسط که ور در دوشنبه دوم آذر 1388 ساعت 20:39 موضوع | لینک ثابت


مردمان لك

    بنام خداوند جان و خرد              کزین برتر اندیشه بر نگذرد

                             ایرانیان نژاده(اصیل)

مردمان لک زبان ساکنین گستره ای از سرزمین کهن ایران مهین می باشند که لکستان نامیده می شود مردمان لکستان از کهن ترین و نژاده ترین مردمان ساکن در ایرانند که تاکنون اصالت نیا کان خود را حفظ کرده اند.

این مردمان در استانهای لرستان –کرمانشاهان-همدان-ایلام-و بطور پراکنده در سراسر ایران و در کردستان عراق و خانقین زندگی می کنند.

زبان آنها: لکی

نژاد: ایرانی نژاده(اصیل)

اینک ما با جرات می گوییم که لکها میراث دار فرهنگ و اصالت ایرانند

چرا؟

لکها به خاطر موقعیت جغرافیایی محل سکونتشان که شامل مناطق کوهستانی و دشوار گذر است و همچنین انسجام گروهی و تعصب بسیار زیاد فرهنگی و میهنی اشان و در کنار آن سلحشوری و دلاوری بی مانندشان فرهنگی بکر و دست نخورده را تا دوره ی کنونی حفظ نموده بودند و بسیاری از آداب و رسوم ایرانیان باستان را برای نسل کنونی به ارمغان آورده اند و می توان گفت مینیاتوری از فرهنگ دوره ی باستان ایران زمین را  با مراجعه به آداب و رسوم و فرهنگ لکستان بدست آورد

                         زبان:

زبان لکی میراث دار زبان پهلوی و اوستایی است فارسی امروزی می تواند در برخورد با زبانهای بیگانه بسیار از زبان لکی استفاده نماید

ما برای واژه ی هواپیما بالنه را بکار می بریم می توان برای ژنتیک واژه ی بن چین را انتخاب کرد

_فرشه در زبان اوستایی به معنی نورانی و درخشان است که ما اکنون نیز این واژه را به همین معنا بکار می بریم

و مواردی چون اسپی= سفید/---ویر=هوش---درو=دروغ و بسیاری موارد که خود مطلبی جداگانه می طلبد.

                          ادبیات :

ادبیات لک بسیار غنی و جامع می باشد شعرای بسیا رهم فارسی و هم لکی سروده اند.آیا می دانید که شاهنامه ی به زبان لکی موجود است؟آیا می دانید که لکها چگونه در مرگ فرامرز می گریند؟آیا می دانید که نقل خانواده های لک زبان گرد همایی های شبانه ی زمستانهای سرد شاهنامه خوانی و نقل داستانهای شاهنامه بوده است ؟آنهایی که سرزمین خویش در چنگ بیگانه دیده اند و جوانان خود در برابر یورش تازیان از دست داده اند با غرور می گویند : در مرگ فرامرز چون باد می وزید و سبیل فرامرز می جنباند دشمن جرات نزدیک شدن به جنازه او را نداشت واینچنین غرور شکسته ی خود را تسلی مید هند

                    آداب و رسوم:

در ایران باستان هر خانواده دارای اجاقی بوده که شبانه روز آتش آن بایستی روشن می بود و هیچگاه نباید آن اجاق خاموش می ماند . وظیفه ی روشن نگهداشتن اجاق بر عهده ی پسر بزرگ خانواده بوده است

در میان لکهای امروزی:

آب ریختن در آتش و اجاقهای نان پزی از بزرگترین اشتباهات و گناهان محسوب می شود و اگر بزرگتری این عمل را مشاهده نماید به  شدت  شخص گناهکار را تنبیه می نماید. من مادرانی رادیده ام که از دیدن چنین عمل اشتباهی از طرف کودکان سخت بر آشفته اند وآنها را تنبیه کرده اند.

لکها کسانی را که پسر ندارند اجاق کور(وجاخ کور) می نامند و این یعنی از نعمت پسری که اجاقشان را روشن نگهدارد محرومند. و حتی به کسانی که پسران بی لیاقتی دارند نیز می گویند :وجاخ باوه ت کوره =اجاق پدرت خاموش !

_ در ایران باستان اعتقاد بر این بوده که دیو ویز رش تا سه روز بر مزار در گذشتگان حضور می یابد و قصد نگاه کرده بر جنازه می نماید اما چون دیو مصداق تاریک بوده  و از روشنایی بیزاری جسته بنابراین برای دور نمودن دیو از جنازه ها بر بالای قبر آتش روشن نموده اند.

این رسم هنوز در میان لکها وجود دارد و آنها تا سه شبانه روز در بالای مزار مرده فانوس روشن می کنند

-         در میان لکها رسم است که نباید نور و آتش را نفرین نمود و اگر کسی به طرف آتش تف بیندازد او را سخت سرزنش می نمایند.

-         آنها هنوز هم به خورشید و ماه سوگند یاد می کنند

-         هنگامی که کودکی به دنیا می آمد چهل گرده ی نان کوچک درست می نمودند و آنها را به ریسمان کوچکی می آویختند و بر بالای سر کودک به همراه مقداری سیر یا پیاز می آویختند و با گذشت هر روز از عمر کودک یکی از نانها را جلوی حیوانی(عمومن سگ)ند تا چهل روز

-         در مراسم در گذشتگان اسبی را با لباسها و شمشیر و وسایل در گذشته بنام  * کتل* می آراستند . زنها شیون کنان همراه با موسیقی ساز و دهل بر گرد آن به سوگواری می پرداختند . زنهایی که از نزدیکان به شمار می رفتند گیسوان خود را بریده و بر کتل می آویختند.

                         آواز باستانی مور

مور یا هوره آوای باستانی است که تاکنون در میان لکها باقی مانده است. گروهی را اعتقاد بر این است که این نوع آواز که بدون موسیقی اجرا می شود خاص دعاهای مذهبی و مراسمات دعا خوانی باستانی بوده است اما به مرور و در مواجه با یورش اعراب رنگ سوگواری گرفته و برای مرثیه خوانی بکار می رود.

اما از این ارثیه ی گرانبها می توان بهر ه های فراوانی در شناسایی تاریخ مبهم و نانوشته ی مردم لکستان گرفت.

                                 تنفر از اعراب

مور رازهای بسیاری از تاریخ این مردم را با خود برای ما به ارمغان آورده است. از جمله ی آن می توان به یورش تازیان و غرور شکسته ی این مردم اشاره نمود .

هنگامی که تازیان، جنگجوی لک را به محاصره درآورده اند زنان لک به مویه گفته اند:

گه ل گه ل عروان چوار دورمون ته نه / وه  لومه  فله ک   ریشه مون    که نه

چهار اطرافمان را گروه گروه تازیان حلقه زده اند چرخ روزگار به سرزنش ریشه امان را بر کنده است

و آنگاه که مرد لکستانی کشته می شودبا اندوه می خواند:

گه لی ای عروان لاشه م دینه وه  /  ار بان ا لاشه هم شاد  بینه وه

گروهی از تازیان جنازه ام را به چشم دیدند و با دیدن آن به شادمانی و پایکوبی پرداختند

و هنگامی که جوانان وطن سرزمین آریایی را از خون خود گلگون می کنند و از این دیار لاله خیز رخت بر می بندند و دیگر نوگلی در این بوستان نمی ماند که قوت قلب زنان لک ایرانی باشد با اندوه و زاری و موی بر کندن می سرایند که  :

کوه نازار براکه م ای دویر بو پیدا     کشتی عروان بشکنی ای دلیا

کجاست آن برادر رعنایم تا از دور شمایلش را ببینم هنگامیکه کشتی عربها را در دیا غرق می کند

و می گوید:

بیلا بگریوام وی زاریمه /وی کوس که تی دیاریمه وه

بگذار تا براین خواری و سر افکندگی واین شکست هویدا و آشکارم بگریم

 

اینک به گوشه ای از این مویه گوش کنید

******** برای شنیدن مور با صدای زن  کلیک کنید!********

با وجودیکه مردمان لک در خطوط نخست مواجهه با اعراب بودند به آسانی تسلیم نشدند و سلطه ی آنان را نپذیرفتند

با توجه به تاریخ اهل حق این مردم در آغازین سالهای اسلام بر خلاف کیش اصلی اکثر اعراب نخست کیش اهل حق که آمیخته ای از اسلام و زرتشت و ایین ایرانیان باستان است را پذیرفتند و به مرور مذهب شیعه را که اکثریت زورمندان عرب مخالف آن بودند جایگزین آن کردند و هیچگاه تسلیم آن عربیت محض نشدند و در موضعی ایستادند که بازدر مقابل تازیان قدرت نمایی کنند

لازم به ذکر است که لکها بسیار زودتر از بقیه ی ایرانیان و بواسطه ی گروه اهل حق مذهبی برخلاف اکثریت اعراب داشتند وسپس با آشنایی با عقیده ی امامان شیعه و روح انساندوستی آنها و اینکه آنها افرادی جهانی بودند و تعصب کور عربی نداشتند آنان را پذیرفتند و در کنار این عقیده، عقده ی فروخورده خویش را همواره در مواجهه ی با تازیان بروز می داده اند.

و می خروشیدند:

مه ر یه وه گیره وه دم خوشالم        ای نوم دله که م چوی کو زخالم

ظاهر شادمانی که از من به چشم می خورد واقعی نیست بلکه  اندرونم بسان زغال سیاه است


 

نوشته شده توسط که ور در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 ساعت 22:34 موضوع | لینک ثابت


تفنگت را زمين بگذار

استاد بودن به فروش بلیت بیشتر کنسرت نیست. استاد بودن به تعداد کنسرت ها در اروپا ، امریکا و ایران نیست ، استاد بودن  به تحویل نگرفتن و فخر فروختن نیست.

استاد بودن ، به در دل مردم بودن است ، در خانه مردم با یک کاست ، سی دی یا ویدئو بودن است. به اینکه مردم سر کار و زندگی شان با تو باشند.

و استاد محمد رضا شجریان چنین است :

زبان آتش

(فریدون مشیری)

تفنگت را زمین بگذار
که من بیزارم از دیدار این خونبارِ ناهنجار
تفنگِ دست تو یعنی زبان آتش و آهن
من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیان کن
ندارم جز زبانِ دل -دلی لبریزِ مهر تو-
تو ای با دوستی دشمن.

زبان آتش و آهن
زبان خشم و خونریزی ست
زبان قهر چنگیزی ست
بیا، بنشین، بگو، بشنو سخن، شاید
فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید.

برادر! گر که می خوانی مرا، بنشین برادروار
تفنگت را زمین بگذار
تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو
این دیو انسان کش برون آید.

تو از آیین انسانی چه می دانی؟
اگر جان را خدا داده ست
چرا باید تو بستانی؟
چرا باید که با یک لحظه غفلت، این برادر را
به خاک و خون بغلطانی؟

گرفتم در همه احوال حق گویی و حق جویی
و حق با توست
ولی حق را -برادر جان-
به زور این زبان نافهم آتشبار
نباید جست…

اگر این بار شد وجدان خواب آلوده ات بیدار
تفنگت را زمین بگذار…


 

نوشته شده توسط که ور در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388 ساعت 14:58 موضوع | لینک ثابت


http://media.farsnews.com/Media/8805/ImageReports/8805280660/1_8805280660_L600.jpg

به سفره افطار خیره شده ام به کاسه ی شله زرد که با دارچین روی آن نوشته اند یا علی.به بشقاب رنگینک ونان وپنیر وسبزی وقدحی پر از آش رشته که با کشک وزعفران تفت داده شده تزیین شده وبه استکان چای.خدایا این همه نعمت را چگونه شکر گزارم؟من در هر برگ این سبزی ها در میان شاهی وتره واین تربچه ها دستان پر مهری را میبینم که عاشقانه بوته ها را پاییده اند.به نور آفتاب ،آب،خاک،وهوایی که ذره ذره به خورد این سبزی ها رفته فکر میکنم که قرار است سهم من باشند وبه آخرین شبی که سبزی ها مهمان ان باغچه بودند،شاید در خانه ای قدیمی با تیرهایی در سقف و ایوانی که مهتاب وبوی عطر خوش سبزی ها را با هم پیشکش آن آدم های زحمتکش کرد تا خستگی روز از تن شان به در رود.

توبگوچند ذره نوروعاطفه در این برگ ریحان پنهان است؟دانه های برنج این شله زرد وامدار مهر چند زن و کدام شالیزار است؟فکرش را بکن آفتاب وآب وخاک سیصد سال پیش در دانه های خوش طعم وبوی دارچین صبر کرده تا امروز گوشه ای از سلولهای تن مرا بسازد.

عرق چند گل سرخ گلاب شد تا قطره هایی از آن این شله زرد را معطر کند؟روی بادام های کدام درخت نام من نوشته شده بود؟

من خوشه های زرد گندم را در این قرص نان به وضوح میبینم روزی در آن مزرعه در باد میرقصیدند وموج دستان دخترکان زیبای روستایی که در میان آن گندم زار بازی میکردند را حس میکنم.

به بشقاب رنگینک  و خرما نگاه میکنم که شیره ی خاک خطه ی گرم جنوب را با صبر دستان آن مرد آفتاب سوخته در خود جای داده است تا کامم را شیرین کند وبه نخل مقاوم این اولین درختی که در کودکی شناختمش فکرمیکنم وبه بوته های چای ودشت های باران خورده ای که دانه های بنشن این  آش را در خود پرورانده اند.کاش میدانستم این چند دانه نمک سفید از کدام دریا ،کدام کوه به این سفره رسید.بگوموج صدای کدام شبان آن گاو را به علفزار هی کرد تا پر شیر شود واین تکه پنیر قسمت من باشد؟ یا علی تو به خدای روزی دهنده بگو که بیش از این چشمم را بینا و زبانم را شکر گزار کند.




 

نوشته شده توسط که ور در یکشنبه یکم شهریور 1388 ساعت 11:19 موضوع | لینک ثابت


تصور كن

تصور کن اگه حتی تصور کردنش سخته
جهانی که هر انسانی تو اون خوشبخت خوشبخته
جهانی که تو اون پول و نژاد و قدرت ارزش نیست
جواب هم‎صدایی‎ها پلیس ضد شورش نیست
نه بمب هسته ‎ای داره نه بمب ‎افکن نه خمپاره
دیگه هیچ بچه‎ ای پاشو روی مین جا نمیذاره
همه آزاد آزادن همه بی‎درد بی‎دردن
تو روزنامه نمی‎خونی نهنگ‎ها خودکشی کردن
جهانی ‎رو تصور کن بدون نفرت و باروت
بدون ظلم خودکامه بدون وحشت و تابوت
جهانی ‎رو تصور کن پر از لبخند و آزادی
لبالب از گل و بوسه پر از تکرار آبادی
تصور کن اگه حتی تصور کردنش جرمه
اگه با بردن اسمش گلو پر میشه از سرمه
تصور کن جهانی ‎رو که توش زندان یه افسانه است
تمام جنگهای دنیا شدن مشمول آتش‎بس
کسی آقای عالم نیست برابر با همن مردم
دیگه سهم هر انسان تن هر دونه گندم
بدون مرز و محدوده وطن یعنی همه دنیا
تصور کن تو می‎تونی بشی تعبیر این رویا


 

نوشته شده توسط که ور در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388 ساعت 23:49 موضوع | لینک ثابت


استاد تو بخوان

  بزرگش نخوانند اهل خرد    كه نام بزرگان به زشتي برد                                                                   استاد محمدرضا شجريان برايم هميشه عزيز و گرامي بوده‌اند، شايد بيش از سه‌دهه بود كه شب و روز من و اينك ساعات معْظم تحقيقات آوازي مرا صدا و روش موسيقايي‌اش پر مي‌كند. در مقاله‌اي كه در بزرگداشتش تحت عنوان عيب من نوشته بودم مبسوطا شرح اين آشنايي و به زباني شيدايي را بيان كردم حتي در صفحاتي از تز دكترايم. استاد شجريان بذر هنر موسيقي عميق، عرفاني، اسلامي و ايراني را در سرتاسر ايران براي حداقل دو نسل كاشته‌اند و الگوي هنري و فرهنگي بسياري از جويندگان اين راه پر بلا بوده‌اند. گرچه او خود به تواضع نجوا مي‌كند كه: بنده را نام خويشتن‌ نبود هرچه ما را لقب دهند آنيم اما او شهريار آواز ايراني در اين نيم‌قرن بوده و نامش بر فراز هنر موسيقي ايراني همواره خواهد تابيد اما... استاد شجريان با تو مي‌گويم كه تو خود از من بهتر مي‌داني كه صدها سال است كه در اين ملك اين شعر حافظ بر زبان‌هاست: «سخن‌داني و خوش‌خواني نمي‌ورزند در شيرازه‌» مقاله‌اي تحت عنوان «ما مثل او وطن‌فروش نيستيم» را در روزنامه‌اي خواندم به‌واقع‌ از هم پاشيدم كه اين چه نوع برخورد و رفتار با يك هنرمند توانا و گرامي كه اين همه براي فرهنگ ايراني زحمت كشيده است مي‌باشد ما به كجا مي‌رويم؟ چند سال پيش در فستيوالي به نام جشن خلقت celebration of creatien از من دعوت شده بود. كه اين فستيوال در حضور ملكه انگليس، همسر وي و چند نفر از سران كشورهاي مختلف در شهر لندن برگزار مي‌شود كه با پيشنهاد استاد راهنمايم پرفسور جان بيلي از دنياي اسلام من شركت كردم، در آن زمان دبير جشنواره در ملاقات اوليه‌اش با من گفت كه ما در اين فستيوال به آقاي توني‌بلر «نخست‌وقت كشور انگلستان» اجازه ورود نداديم چون كه او تمايل به جنگ دارد [حمله آمريكا به عراق هنوز شروع نشده بود] زيرا اين فستيوال تمايل دارد كه از سران كشورها و نيز رهبران مذهبي بخواهد كه زمين را به سمت صلح و آرامش هدايت كنند و نه جنگ و خونريزي‌هايي كه گفته بود كه از رئيس سازمان محيط زيست دولت آقاي دكتر خاتمي نيز دعوت كرده‌اند كه متاسفانه ايشان نتوانستند در اين فستيوال شركت كنند باري... هنوز دو روز مانده به اجراي برنامه‌‌ام روزنامه‌اي در صفحه اول خود مطلبي به نام «خيانت به اسلام و ايران» را به چاپ رسانده بود و نويسنده اصرار داشت كه اينجانب به‌خاطر شركت در اين برنامه مشغول فروش ايران و خيانت اسلام عزيز هستم و حال در روزنامه ديگر استاد محمدرضا شجريان به وطن‌فروشي متهم مي‌شود. سوال من از نويسنده محترم اين به اصطلاح خبر ويژه اين است كه «اين استاد خواننده برجسته ايران» «يك خواننده ديگر» كه در زمره برجستگان آواز ايراني محسوب مي‌شود «يكي ديگر از اساتيد موسيقي» «يك آهنگساز پيشكسوت» كه هستند كه جرات اظهار‌نظر اينگونه گرانسنگي را دارند اما از افشاي نام خود در هراسند؟ مگر آنها از شجريان مي‌ترسند؟ آيا شجريان باند و دسته‌اي دارد كه مخالفانش را سركوب كند؟ خطاب من بعد از سال‌ها «حدود هشت‌ سال» به مقاله‌نويس در مورد حقير و نيز مقاله‌نويس به اصطلاح خبر ويژه‌نويس روزنامه كيهان اين است: «عزيز برادر در طول قرن‌ها از سرگذشت اين «خاك بلاكش» مي‌گذرد هنرمندان و انديشمندانش حتي اختيار سقفي براي شب را به‌روز كردن نداشتند چه رسد به فروش وطن! و اين را به آساني از ناله‌هاي حافظ ناشنيده‌پند كه مي‌گويد آب و هواي فارس عجب سفله‌پروراست تا نعره شاملوي بزرگ: بگذار بر سرزمين‌ خود بايستم... بر خاكي از براده الماس و رعشه درد، چونان آيينه عبرتي بزرگ اما غمبار در برابر ما قد علم كرده است، مي‌توان به آساني ديد. اينك سوال من از بزرگان قوم و اهل معرف اين است كه واقعا ما را چه مي‌شود؟ چرا اسطوره‌هاي عظيم فرهنگي و هنري ما در تمامي اعصار بركناره مي‌روند. با هزار گونه سخن در دهان، لب‌خاموشند؟ چرا ما به خود اجازت مي‌دهيم كه مقام استاد عزيزي كه محبوب هزاران انسان عاشق فرهنگ و هنر اصيل اين مملكتند، اينگونه پامال جفاهاي قلمي نابخرد و ناسنجيده شود؟ بياييد به اين سفله‌پروري و انديشه‌كشي پايان دهيم! و اما سخن پاياني من به استاد شجريان است؛ استادم شنيدم كه شما قصد شكايت از نويسنده‌اي را داريد كه به عمد يا به طعن نام بزرگي را به زشتي برد، شما را حوالت به اين شعر حافظ مي‌دهم؛ عدو چو تيغ كشد من سپر ميندازم كه تيغ ما به‌جز از ناله‌اي و آهي نيست تو فقط بخوان براي ايران و براي فرداي اين مرز پرگهر. قطعا دادگاه وجدان بيدار نسل‌هاي آينده شكايتت را قضاوتي جانانه و عادلانه‌تر خواهد كرد و صداي رويش تو را خواهد شنيد. من هيچ‌گاه بر تو نمي‌پسندم كه اينگونه تهمت‌ها و رفتارهاي نابخردانه را پاسخي اين‌جهاني دهد. همه تو را مي‌شناسند و عشق سرشار تو را به خاك ايران عزيز، اين بهتان تنها به تو نبود. در طول تاريخ اين مرزوبوم همه بزرگان و انديشمندان به گناه وطن‌فروشي متهم بوده‌اند اما وجدان بيدار انسان‌ها از اين به اصطلاح خائنين مجسمه‌اي براي تمامي تاريخ برپا داشت و آن به اصطلاح وطن‌دوستان را به گرداب لعنت و فراموشي روانه نمود. گر بدي گفت حسودي و رفيقي رنجيد گو تو خوش باش كه ما گوش به احمق نكنيم و كلام آخرم به تو هنرمند فرزانه! دگر زمنزل جانان سفر مكن درويش كه سير معنوي كنج خانقاهت بس وگر كمين بگشايد غمي زگوشه دل حريم درگه پيرمغان پناهت بس به‌صدر مصطبه بنشين و ساغر مي ‌نوش كه‌اين قدر زجهان كسب مال و جاهت بس فلك به مردم نادان دهد زمام مراد تو اهل فضلي و دانش همين گناهت بس!نويسنده استاد مختاباد


 

نوشته شده توسط که ور در یکشنبه چهارم مرداد 1388 ساعت 22:0 موضوع | لینک ثابت


دريغ ودرد از اين همه بي مهري

 

                                                                                       عکاس : امین آزادبخت

غار میرملاس كوهدشت

 میراث 12 هزار ساله بشر در مسیر نابودی

  غار میرملاس که امروز جز سایبانی چیزی از آن باقی نمانده است با فاصله ای حدود 30 کیلومتر از شهر کوهدشت قرار دارد و نقاشی ها و نگاره هایی که بر دیواره های جنوبی و شمالی این غار باقی مانده است بیشتر صحنه هایی از رزم، شکار، انسان و حیوان را نشان می دهد.

 کوهدشت سرزمین سنگ نگاره های رمز آلود

در بالای کوه سرسرخین همچنین کوه همیان نیز از دیگر کوههای شهرستان کوهدشت است که در خود بخش دیگری از هنرمندی مردمان این سرزمین را جای داده است به طوریکه شاید بتوان این شهرستان را تجلیگاه هنر ایرانی و سنگ نگاره های ناب نامید.

پروفسور گیرشمن پس از کشف غار میرملاس و همیان با مشاهده عکس ها و اسلایدهای آن، چنین اظهار نظر کرده است: “کشف نقاشی ها در یک غار لرستان مطلبی حایز اهمیت است، طی تمام تجسس هایی که درباره کاوش های مربوط به غارهای میهن شما انجام یافته است اعم از آنچه اینجانب در کوههای بختیاری به عمل آورده ام و یا آنچه در بیستون و البرز و کوههای خراسان معمول داشته است همچنین آنچه به وسیله دانشمندان آمریکایی در افغانستان صورت پذیرفته در هیچ جا نقاشی هایی بر روی بدنه سنگ کوهستان دیده نشده است و از اینجا اهمیت موضوع به خوبی روشن می گردد.”

این کوه ها رمز و رازهای فراوان در خود دارند و شاهد غم ها و شادی های مردمان چند ده هزار ساله این دیار هستند. در این سرزمین مردمانی زندگی می کرده اند که آثار سرپنجه های هنرمندانه آنها بر سنگ های سخت بعد از گذشت دوازده هزار سال هنوز جلوه گر و بیان کننده اندیشه های آنها درهزاران سال پیش است.

مک بورنی استاد دانشگاه کمبریج در آن زمان در بیان اهمیت این نقوش چنین آورده است: “نقوش دوره تاریخی که شامل گروههای اسب سوار و مناظر جنگ و جدال و شکار حیوانات با تیر و کمان است و قدمت آنها به 2000 تا 1500 سال پیش از میلاد می رسد و بدین سبب که هنر اسب سواری نخستین بار به وسیله ایرانیان و مقارن با تاریخ یاد شده در این منطقه معرفی شده است، نمی توان تاریخ نقوش پیش گفته را به دوره قدیمی تری مربوط دانست. اهمیت نقوش مذکور از این جهت است که آنها نخستین تجلیات ذوق هنری مردمان غارنشین منطقه کوهدشت لرستان به شمار می رود. بعد ها هنر همین مردم به تدریج تکامل یافت و به نسل های بعد منتقل شد تا اینکه در هزاره نخست پیش از میلاد تجلی این هنر قدیمی با چنان مهارت و تکامل ویژه ای بر روی اشیای برنزی لرستان ظاهر شده است که آنها از لحاظ تکنیک و صنعت به عنوان نشانه ای از هنر فلز کاری و به نام برنز لرستان معروفیت جهانی پیدا کرده است”.

تمامی نقوش صخره های کوهدشت بر روی بلندی های متراکم و در چند کیلومتری جنوب غربی کوهدشت در یک ردیف دایره شکل قرار گرفته است. در بین نقش های یاد شده تصاویری از انسان به چشم می خورد که با یکدیگر اختلاف دارد صورت هایی نیز از اسب که بر روی آنها سوارانی به شکل انسان نقش شده اند و همچنین صورت گوزن و سگ و موجوداتی شبیه به آن دیده می شود.

اندازه صورت ها در نگاره های سنگی میرملاس بین 10 تا 30 سانتیمتر و اغلب با نقش های حیوانات به صورت نیمرخ است.

رسم کردن حیوانات به صورت نیمرخ روشی است که در دوره های گوناگون نگارگری ایران حفظ شده و حتی این روش ترسیم حیوانات تا به حال نیز متداول مانده است که سابقه نگارگری در ایران را دست کم به دوره نئولتیک حجر جدید یعنی در حدود 4500 سال پیش از میلاد می رساند.

چیزی از سنگ نگاره های میرملاس باقی نمانده است

آنچه باید به آن اشاره کرد این است که شهرستان کوهدشت علاوه بر سنگ نگاره های غار میر ملاس مامن سنگ نگاره های با قدمت بیشتری چون همیان یک و دو است که هر کدام از این سنگ نگاره ها رمز و راز فراوانی از هنر ایرانی را در خود دارند.

رشته کوه همیان از شمال تا شمال غرب دشت سر سبز و حاصلخیز شهر کوهدشت لرستان کشیده شده است و این کوه در محاصره درختان درهم فشرده بلوط قرار دارد.

سفر در میان این طبیعت زیبا و پررمز و راز هر بیننده ای را به وجد می آورد ولی آنچه که قلب هر ایرانی و لرستانی را به درد می آورد آن است که هرکس هرآنچه بر دست داشته از زغال، اشیاء تیز، افشانه و رنگ های اسپری برروی این نگاره های بی بدیل چندین هزارساله کشیده و نوشته است و تنها چیزی که نمی شود دید فقط آن نگاره های بی نظیری است که قیمتی برای آنها متصور نمی توان شد.

سنگ نگاره های بی بدیل غار میرملاس را خطوط یادگاری درهم فشرده و در جاهایی رنگ های اسپری نابود کرده اند و دیگر نقش های اولیه قابل رویت نیستند. طبیعت هم بیکار ننشسته و نور مستقیم آفتاب و شوره های آهکی از دیواره های فوقانی هم آنچه آدمیان تخریب نکرده بودند را خراب و غیرقابل رویت کرده است.

آدمی از دیدن چنین صحنه هایی متاثر می شود زیرا نقوش اینجا همگون غارهای کرکس و لاسکو در فرانسه است، ولی به طور قطع مهجوریت این میراث فرهنگی و تاریخی به مانند سنگ نگاره های غارهای کرکس و لاسکو فرانسه نخواهد بود.

 سنگ نگاره های غارهای “کرکس” و “لاسکوفرانسه در محفظه شیشه ای

 بد نیست نگاهی به قوانین و شعار یونسکو در زمینه سنگ نگاره ها بیاندازیم شاید با مقایسه عملکرد امروز در زمینه حفظ این میراث های بشری واقعیت های موجود را روشنتر درک کنیم.

یونسکو در زمینه سنگ نگاره ها اینگونه شعار می دهد: 1- هرگز آنها را لمس یا خیس نکنید . بسیار ضربه پذیرند، 2- هرگز روی آنها اثر نگذارید و چیزی اضافه نکنید، 3- روی آنها راه نروید، 4- همان طور که هستند بگذارید بمانند، 5- فقط از آنها عکس بگیرید.

حال با مشاهده وضعیت اسفبار سنگ نگاره های میرملاس با قدمتی بیش از 12 هزار سال این سوال مطرح می شود که چرا حفاظت از این میراث گرانبها به دست فراموشی سپرده شده تا امروز جز سایبانی از این غار بی همتا چیزی باقی نماند.

به رغم اینکه سنگ نگاره های غار میرملاس شهرستان کوهدشت در ردیف نقوش غارهای کرکس و لاسکو در فرانسه است اما امروز در حالی که آنجا برای محفوظ بودن حتی از رطوبت تنفس انسان های بازدیدکننده، مقابل آنها حصار شیشه ای کشیده اند سنگ نگاره های میرملاس با اسپری، نور خورشید، باد و باران و یادگاری های مردم نا آگاه از دست می روند.

نگاره های میرملاس از کم نظیرترین نقوشی است که در ایران با رنگ خلق شده اند و نیاز به مراقبت ویژه دارند. با نصب پلاستیکهای ضخیم یا تورهای ریز می توان از دسترسی افراد ناآگاه به این آثار جلوگیری کرد و آنها را نجات داد، هزینه زیادی هم ندارد، در غیر اینصورت تا چند سال آینده دیگرهیچ اثری از آن آثار بی نظیر یافت نخواهد شد.

اینها هویت و شناسنامه این ملتند و برای ماندگاری آنها بیشتر از این باید ارزش قائل شویم، آنها از بهترین سامانه های توسعه توریسم و اکوتوریسم هستند که می توانند غبار محرومیت را از منطقه بزدایند و عظمت این ملت را به نمایش بگذارند.

 براساس نظریه کارشناسان میراث فرهنگی، گردشگری و صنایع دستی که آن را نیز با رنگ بر دیواره غار نوشته اند، پیشینه این سنگ نگاره ها به هزاره دهم ق .م یعنی بیش از 12 هزار سال پیش می رسد.

 نقوش حیواناتی چون گوزن، گاو، سگ، روباه و خصوصا اسب و سوار در حال تیراندازی و شکار و موضوعات رزمی با رنگ های قرمز و سیاه بر دیواره این غار نقش بسته است. بر گرفته از وبلاگ كوهدشت


 

نوشته شده توسط که ور در شنبه بیست و هفتم تیر 1388 ساعت 23:45 موضوع | لینک ثابت


هزاران قطعه ماهي در کشکان آرميدند

رودخانه کشکان درلرستان

هزاران قطعه ماهي در کشکان آرميدند
ترکيدگي لوله نفت در مسير انتقال نفت پلدختر به مرکزي موجب آلوده شدن دهها کيلومتر از مسير رودخانه کشکان شد و هزاران قطعه ماهي و آبزي را نابود کرد.

به گزارش خبرگزاري مهر در خرم آباد، در ساعت هفت صبح امروز پنجشنبه يکي از لوله ها نفت مسير سرکان مالکوه به سمت اراک در 30 کيلومتري پلدختر و در منطقه "جلگه خلج" دچار ترکيدگي شد تا کيلومترها از آب رودخانه کشکان آلوده شود و براي چندمين بار در طول سالهاي اخير اين رودخانه شاهد تلفات بي شمار آبزيان باشد.

اين در حالي است که با ادامه روند نشت نفت در اين رودخانه از صبح امروز تاکنون رودخانه سيمره در معرض آلودگي نفتي قرار گرفته است.

مدير کل سازمان محيط زيست استان لرستان دقايقي پيش در گفتگو با خبرنگار مهر در خرم آباد با تاکيد بر اينکه تاکنون ترکيدگي لوله نفت مهار نشده است، افزود: نفت اين لوله که يک لوله 10 اينچي انتقال نفت است هم اکنون همچنان در حال ورود به رودخانه کشکان است.

مدير کل سازمان محيط زيست استان لرستان با اشاره به اعزام تيم کارشناسي اين سازمان براي برآورد تلفات از دقايق اوليه صبح امروز، بيان داشت: پيش بيني مي شود تاکنون هزاران قطعه از آبزيان منطقه تلف شده باشند.

کاکاوند ادامه داد: اين در حالي است که ادامه روند نشت نفت و جريان آب کشکان به سمت سيمره بخشهايي از رودخانه بزرگ سيمره نيز آلوده شده است.

وي با تاکيد بر اينکه ترکيدگي لوله نفت در مسير رودخانه تخريب شديدي ايجاد خواهد کرد، افزود: نفت جريان يافته در مسير رودخانه مسير 40 کيلومتري منطقه "جلگه خلج" تا رودخانه سيمره را پشست سر گذاشته و همچنان در حال پيشروي است.

مدير کل سازمان محيط زيست استان لرستان با بيان اينکه در حال حاضر بيش از 10 نفر از کارشناسان مرکز پايش زيست محيطي و همچنين کارشناسان شهرستان پلدختر در محل حضور دارند، ابراز اميدواري کرد: تا عصر امروز يا صبح فردا آمار دقيق آبزيان تلف شده در رودخانه کشکان و سيمره اعلام شود.

کاکاوند تلفات آبزيان در رودخانه کشکان به علت نشت نفت را "وسيع" ارزيابي کرد.

کاکاوند با انتقاد از وضعيت لوله هاي انتقال نفت، خاطر نشان کرد: با توجه به اينکه لرستان در مسير ترانزيت شمال به جنوب است لوله هاي انتقال نفت از اين منطقه عبور مي کنند که هر ساله به علت پوسيدگي لوله ها و همچنين عدم ارزيابي زيست محيطي مسير نصب لوله ها محيط زيست منطقه قرباني اينگونه حادثه ها شود.

وي يادآور شد: لوله هاي انتقال نفت در اين منطقه بيش از 10 سال عمر دارند و تاکنون دچار خوردگي و پوسيدگي شده اند به طوريکه اين چندمين حادثه اي است که در طول يکي دو سال اخير در منطقه به وقوع پيوسته است.


 

نوشته شده توسط که ور در جمعه دوازدهم تیر 1388 ساعت 0:33 موضوع | لینک ثابت


عکسهایی از طبیعت شهرم کوهدشت(شیرز)

 

 
 


 

 
 

برای دیدن عکسها بر روی آنها کلیک کنید


 

نوشته شده توسط که ور در یکشنبه نهم فروردین 1388 ساعت 18:57 موضوع | لینک ثابت


هفت سین

        نوروز بزرگترين جشن ملى ايرانيان سابقه اى هزاران ساله دارد. از گذشته هاى دور آريايى هاى ساكن در فلات ايران روز اول سال و آغاز بهار را به برگزارى مراسم ويژه و توأم با سرور و شادمانى اختصاص مى دادند. برخى پژوهشگران ، ريشه تاريخى اين جشن را به »جمشيد پيشدادى» نسبت مى دهند و نوروز را »نوروز جمشيدى» مى خوانند.
اين گروه معتقدند كه جمشيدشاه بعداز يك سلسله اصلاحات اجتماعى بر تخت زرين نشست و فاصله بين دماوند تا بابل را در يك روز پيمود و آن روز (روز هرمزد) از فروردين ماه بود. چون مردم اين شگفتى از وى بديدند جشن گرفتند و آن روز را »نوروز» خواندند. اما عاملى كه »نوروز» را از ديگر جشن هاى ايران باستان جدا كرد و باعث ماندگارى آن تا امروز شد، «فلسفه وجودى نوروز» است: زايش و نوشدنى كه همزمان با سال جديد در طبيعت هم ديده مى شود.
دكتر ميرزايى جامعه شناس در اين باره مى گويد: «يكى از نمودهاى زندگى جمعى، برگزارى جشن ها و آيين هاى گروهى است، گردهم آمدن هايى كه به نيت نيايش و شكرگزارى و يا سرور و شادمانى شكل مى گيرن.  برهمين اساس جشن‌ها و آيين‌هاى جامعه ايران را هم مى توان به سه گروه عمده تقسيم بندى كرد: جشن ها و مناسبت‌هاى دينى و مذهبى - جشن هاى ملى و قهرمانى و جشن هاى باستانى و اسطوره‌اى. جامعه ايران در گذشته به شادى به عنوان عنصر نيرو دهنده به روان انسان، توجه ويژه‌اى داشتند. آنها براساس آيين زرتشتى خود چهار جشن بزرگ و ويژه تيرگان ، مهرگان ، سده و اسپندگان را همراه با شادى و سرور و نيايش برگزار مى كردند.
دراين بين نوروز بنا به اصل تازگى بخشيدن به طبيعت و روح انسان همچنان پايدار ماند. گرچه باتوجه به قانون تغيير پديده هاى فرهنگى ، نوروز هم ناگزير نسبت به گذشته با دگرگونى هايى همراه است.
به هرحال در آيين‌هاى باستانى ايران براى هر جشن «خوانى» گسترده مى‌شد كه داراى انواع خوراكى‌ها بود. خوان نوروزى «هفت سين» نام داشت و مى‌بايست از بقيه خوانها رنگين تر باشد.
اين سفره مــعــمـولاً چـندســاعــت مانــده به زمان تـــحويل ســـــال نو آمـــاده بود و بر صفحه اى بلندتر از سطح زمين چيده مى شد. همچنين ميزدپان (MAYZADPAN) به منظور پخش كردن خوراكى‌ها در كنار سفره گماشته مى‌شد. اين خوان نوروزى برپايه عدد مقدس هفت بنا شده بود. توران شهريارى، سخنران جامعه زرتشتى معتقد است: «تقدس عدد هفت از آيين مهر يا ميتراست و به سالهاى دور باز مى گردد. در اين آيين هفت مرحله وجود داشت براى اينكه انسان به مقام عالى و آسمانى برسد. پس عدد هفت از پيش از زرتشت براى انسان عزيز بوده و در آيين هاى مختلف و به نمادهاى گوناگون ديده مى شود، مانند هفت آسمان، هفت دريا، هفت گياه و...» همچنين اسناد تاريخى از برپايى سفره هفت سين به ياد هفت امشاسپندان خبر مى دهند؛ طبق اين اسناد، هفت امشاسپندان مقدس عبارت بودند از:
اهورامزدا(به معنى سرور دانا)، و هومن (انديشه نيك ) ، ارديبهشت (پاكى وراستى )، شهريور (شهريارى آرزو شده با كشور جاودانى )، سپندارمزد (عشق و پارسايى ) ، خرداد (رسايى و كمال ) و امرداد (نگهبان گياهان).
اما در بسيارى از منابع تاريخى آمده است كه «هفت سين»  نخست «هفت شين» بوده و بعدها به اين نام تغيير يافته است.
شمع، شراب ، شيرينى ، شهد (عسل) ، شمشاد، شربت و شقايق يا شاخه نبات، اجزاى تشكيل دهنده سفره هفت شين بودند. برخى ديگر به وجود «هفت چين» در ايران پيش از اسلام اعتقاد دارند. سخنران جامعه زرتشتى در اين باره مى گويد: «در زمان هخامنشيان در نوروز به روى هفت ظرف چينى غذا مى‌گذاشتند كه به آن هفت چين يا هفت چيدنى مى گفتند.

بعدها در زمان ساسانيان هفت شين رسم متداول مردم ايران شد و شمشاد در كنار بقيه شين هاى نوروزى، به نشانه سبزى و جاودانگى برسر سفره قرارگرفت. بعد از سقوط ساسانيان وقتى كه مردم ايران اسلام را پذيرفتند، سعى كردند كه سنت‌ها و آيين‌هاى باستانى خود را هم حفظ كنند.
به همين دليل، چون در دين اسلام «شراب» حرام اعلام شده بود، آنها، خواهر و همزاد شراب را كه »سركه» مى شد انتخاب كردند و اينگونه شين به سين تغيير پيداكرد.»
البته در اين‌باره تعابير مختلفى وجوددارد. چنانچه در كتاب فرورى آمده است: كه در روزگار ساسانيان، قابهاى زيباى منقوش و گرانبها از جنس كانولين، از چين به ايران وارد مى‌شد.  يكى از كالاهاى مهم بازرگانى چين و ايران همين ظرف‌هايى بود كه بعدها به نام كشورى كه از آن آمده بودند «چينى» نام گذارى شد و به گويشى ديگر به شكل سينى و به صورت معرب «سينى» در ايران رواج يافتند. به هرروى خوراكى‌هاى خاصى بر سفره هفت سين مى‌نشينند كه عبارتند از: سيب، سركه، سمنو، سماق، سير، سنجد و سبزى (سبزه)
خوراكى هايى كه به نيت هاى گوناگون انتخاب شده اند:
سمنو: نماد زايش و بارورى گياهان است و از جوانه هاى تازه رسيده گندم تهيه مى شود.

سيب: هم نماد بارورى است و زايش. درگذشته سيب را درخم هاى ويژه اى نگهدارى مى كردند و قبل از نوروز به همديگر هديه مى دادند.

مى گويند كه سيب با زايش هم نسبت دارد، بدين صورت كه اغلب درويشى سيبى را از وسط نصف مى كرد و نيمى از آن را به زن و نيم ديگر را به شوهر مى داد و به اين ترتيب مرد از عقيم بودن و زن از نازايى رها مى شد.

سنجد: نماد عشق و دلباختگى است و از مقدمات اصلى تولدو زايندگى. عده اى عقيده دارند كه بوى برگ و شكوفه درخت سنجد محرك عشق است!

سبزه: نماد شادابى و سرسبزى و نشانگر زندگى بشر و پيوند او با طبيعت است.
درگذشته سبزه ها را به تعداد هفت يا دوازده كه شمار مقدس برج هاست در قاب هاى گرانبها سبز مى كردند. در دوران باستان دركاخ پادشاهان ۲۰ روز پيش ازنوروز دوازده ستون را از خشت خام برمى آوردند و بر هريك از آنها يكى از غلات را مى كاشتند و خوب روييدن هريك را به فال نيك مى گرفتند و برآن بودند كه آن دانه درآن سال پربار خواهدبود. در روز ششم فروردين آنها را مى چيدند و به نشانه بركت و بارورى در تالارها پخش مى كردند.

سماق و سير نماد چاشنى و محرك شادى در زندگى به شمار مى روند. اما غير از اين گياهان و ميوه هاى سفره نشين، خوان نوروزى اجزاى ديگرى هم داشته است: دراين ميان « تخم مرغ» نماد زايش و آفرينش است و نشانه اى از نطفه و نژاد. «آينه» نماد روشنايى است و حتماً بايد در بالاى سفره جاى بگيرد. «آب و ماهى» نشانه بركت در زندگى هستند. ماهى به عنوان نشانه اسفندماه بر سفره گذاشته مى شود.

و «سكه» كه نمادى از امشاسپند شهريور (نگهبان فلزات) است و به نيت بركت و درآمد زياد انتخاب شده است.
شاخه هاى سرو، دانه هاى انار، گل بيدمشك، شير نارنج، نان و پنير، شمعدان و... را هم مى توان جزو اجزاى ديگر سفره هفت سين دانست. «كتاب مقدس» هم يكى از پايه هاى اصلى خوان نوروزى است و براساس آن هرخانواده اى به تناسب مذهب خود، كتاب مقدسى را كه قبول دارد بر سفره مى گذارد.
چنانچه مسلمانان قرآن، زرتشتيان اوستا و كليميان تورات را بر بالاى سفره‌هايشان جاى مى‌دهند. بر سر سفره زرتشتيان دركنار اسپند و سنجد، « آويشن» هم ديده مى شود كه به گفته موبد فيروزگرى خاصيت ضدعفونى كننده و دارويى دارد و به نيت سلامتى و بيشتر به حالت تبريك بر سر سفره گذاشته مى شود.
 
در هرصورت او پيروز است و نامش خجسته است و از نزد خدا مى آيد و خواهان نيك‌بختى است و با تندرستى و گوارايى وارد شده است و سال نو را به همراه آورده است! 
 
 
 
 
 برخیز که می‌رود زمستان
بگشای در سرای بستان
نارنج و بنفشه بر طبق نه
منقل بگذار در شبستان
وین پرده بگوی تا به یک بار
زحمت ببرد ز پیش ایوان
برخیز که باد صبح نوروز
در باغچه می‌کند گل افشان
خاموشی بلبلان مشتاق
در موسم گل ندارد امکان
آواز دهل نهان نماند
در زیر گلیم و عشق پنهان
بوی گل بامداد نوروز
و آواز خوش هزاردستان
بس جامه فروختست و دستار
بس خانه که سوختست و دکان
ما را سر دوست بر کنارست
آنک سر دشمنان و سندان
چشمی که به دوست برکند دوست
بر هم ننهد ز تیرباران
سعدی چو به میوه می‌رسد دست
سهلست جفای بوستانبان


 

نوشته شده توسط که ور در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387 ساعت 11:46 موضوع | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting