تبليغاتX
 تنها

شعر لکی

ین قطعه شعر را شادروان "نادر هرسینی" به صورت ملمع سروده است و ملاحظه می فرمائید که مصراعهای  اول هر بیت فارسی و مصراع های دوم به زبان لکی است.

 

١- از حجاب آمد برون آن ظلمت آئینه وار                               عینه واتی شعله هور بی له خاور دا دیار

٢- معاذالله کجا آن شعله شمس فلک                                ذره خورشید بی او شه نه چندان پایدار

٣- هاله وار از زلف چون عنبر بدور قرص ماه                        حلقه دادن روژ روشن بو کمند شام تار

۴- چشم شوخش با هزاران فتنه خیل سپاه                       صف و هم کیشا نظام تیپ پی عزم شکار

۵-  یک نظر بنمود و بربود از من بیچاره دل                            ایسه سرسام جنونِم ، لیوه ی بی اختیار

۶- " نادر" از دلدار کم گو بعد از این تسلیم باش                     چاره نِیری مَر ژِ مِردِن یا صبوری یا فرار

 

ترجمه:

١- از حجاب آمد برون آن طلعت آئینه وار، تو گوئی شعله ای از خورشید بود که از سوی خاور نمودار گردید.
٢- نی معاذالله، کجا آن شعله شمس فلک ، ذره خورشید بود آنهم نه چندان پایدار
٣- هاله وار از زلف چون عنبر بگرد قرص خورشیدروز روشن چون کمند شام تار حلقه زد.
۴- چشم شوخ او ببا هزاران فتنه خیل شپاهیان ، چون تیپ نظامی به منظور شکار ، صف آراسته است.
۵- با یک نظر از من بیچاره،دلربایی کرد و اکنون گرفتار جنون شده ام. دیوانه ای بیقرار و بدون اختیار هستم.
۶- " نادر" کمتر از دلدار سخن بگو و از این به بعد تسلیم شو. چاره ای جز این سه کار نداری "مرگ ؛ شکیبایی؛ فرار از  یار و دیار"

www.delfancity.persianblog.ir  :منبع


 

نوشته شده توسط عظيم علي پور گراوند در یکشنبه بیستم مرداد 1387 ساعت 23:25 موضوع | لینک ثابت


به یاد شکیبایی عزیز

گویی بعضیها نباید تمام شوند .. اصلا انگار نبودشان شدنی نیست ..

نباید بروند .. ما در نبودشان طاق دوری نداریم ... خسرو یکی از آنها بود ....

روحش شاد .. یادش همیشه گرامی


 

نوشته شده توسط عظيم علي پور گراوند در جمعه یازدهم مرداد 1387 ساعت 23:46 موضوع | لینک ثابت


ما اين نبوديم

 
 

saidsoroosh-seymare.jpg“پرده‌ای دیگر از ایوانی از پای بست ویران” دیواری ترک خورد و فروریخت تا نفس گرم صجگاهی جمعی جوان خاک‌آلود خفه شود و آفتاب چشمانشان در آن صبحگاه برای همیشه غروب کند تا نام بی‌نشان یک شهرستان به نیشِ نیِ اهل مطبوعات آشنا شود، شهرستانی که سال‌هاست هزاران آوارِ بی‌صدا در آن فروریخته است. شاید اگر سعادتِ در سعادت‌آباد مُردن نصیبمان نمی‌شد هیچ‌گاه سعادت نمی‌یافتیم به زبان و قلم و گفت و گفتار سعادتمندان درآییم. امروز که توفیق یافته‌ایم بر قبرِ خویش شیون کنیم بشنوید تا مویه‌کنان بگوییم چگونه مردیم و چگونه خواهیم مرد. البته به قصد تیتر می‌گوییم -شاید هم مدرکی برای تسویه‌حساب‌های سیاسی - وگرنه می‌دانیم ما که مرده‌ایم و می‌شود عبرت گرفت احتمالاً شما هم روزی زیر آواری خواهید مرد. ان‌شاالله! شاید بیش از هفتاد سال پیش که مرکز حکومت پیش‌کوه بودیم نام و نشانی داشتیم. رضاشاه پهلوی لشكری به فرماندهی شابختی را مأمور فتح کوهدشت کرد تا مطیع حکومت شویم و شاید شابختی را مأمور بدبختی آن دیار کرد.(۱)…. آن روزها اولین تازیانه‌های حکومت متمرکز را خوردیم و… در ملک خویش، در حاشیه‌ي اقوام دیگر قرار گرفتیم و روزگار خویش را دور از هویت فرهنگی - اجتماعی خویش گذراندیم. ما از آن روز نفرین شده‌ي سیاست شدیم و از آن روزی که سیلی سیاست را خوردیم تا امروز گیج و ویج شده‌ایم و هنوز بر پای تمکین خویش نایستاده‌ایم. ما تا پایان حکومت محمدرضا شاه دور از سیاست و در خوف نظارت نظامی زندگی عشایری و کشاورزی را سرکردیم اما سرزمینی داشتیم پر از زمین، پر از آب و چشمه، پر از مرد و پر از دلاوری در همان حال که حاکمان شهرستانی کسانی بودند که به حکومت دوخته شده‌بودند. انقلاب شد تا ما سینه‌ي سوخته خود را سپر انقلاب کنيم. جنگ شد بر شاخ شمیران، مهران، بازی‌دراز، جفیر، دهلاویه، ماووت و مرصاد تکه تکه شدیم.گردان‌های عاشورا و محبین، تابوت برادرانمان را به دوش می‌کشید. شهادت، بابِ باز خانه‌هامان بود. اسارتِ سرد، افسرده‌ي روزگارانمان کرد. ترکشِ گرم، جانِ سردمان را سوغات آورد و آتش سوزان جنگ بود و ما بودیم و هم‌چنان در زندگیِ خویش ماندگار. در تمام روزگار جنگ هیچ شبی را بی خوفِ آوار نخوابیدیم. بمب بود و بمباران و جان سرد و سیاه و خفته کودکانمان و ده‌ها لچک خونین مادرانمان در زیر آوار. زبان بربستیم و دو دهه را به صبوری سرکردیم تا نه خونی ریخته دیده باشیم و نه خون‌بهایی را بطلبیم شاید بشود حرمت حرم یار را نگه داشت. در تمام این سال‌ها وکیل فرستادیم تا وکالتمان کند آمد و شکایتمان کرد. فرستادیم تا از نای ناتوان ما بنالد اما بر تمام ناداری‌های ما بالید. فرستادیم تا ما را فریاد بکشد اما… ما در تسلسل همان ناداری ماندیم. دیو فقر هر روز از دیوار سرک می‌کشید تا روزگاری که مهمان خانه‌ي ما شد و آرام آرام صاحب خانه. فقری که هدیه نجابت و قناعت ما و کج فهمی آنانی بود که بر ما وکیل بودند. دامداری ما را با سوء مدیریت به نابودی بردند. دشت‌هایمان پر از چشم و چشمه بود آن‌قدر دیو آهنین حفاری را بر زمین حاکم کردند تا خشک دشتی از کوهدشت ساختند که نه آبی مانده‌است و نه آبیاری. در میان دو رود بزرگ سیمره و کشکان دشت‌ها خشکند و تشنه و مردم خشکیده و تشنه‌تر. ما در واویلای آب و آیش، بیدادی از تشنگی داریم. آب هم فقط در ده کیلومتر آن‌سوتر در غرب(۲) و ۲۰ کیلومتر این‌سو در شرق(۳) فقط نیازمند آستین همتی بود. ما که انتظاری مانند یزد و زاینده‌رود و رفسنجان و سرچشمه‌های کارون نداریم. و یا خاکمان بر سر جرئت نکرده‌ایم نامی از آب و آبادانی کرمان و اصفهان و … ببریم. ما تشنه‌ایم. ما تشنه بودیم و تشنه مردیم. چشمه‌ها را خشکاندند. دام‌ها را میراندند. آسمان هم بخیل شد و آغاز نفرین زمین بر ما عیان گردید. دانش آموختیم اما مجال دانشمندی نیافتیم و دانشمان به کار بسته نشد. آخر ما پیشینه‌ای نداشتیم. دولت‌ها دول عواطف بودند، مدیریت عاطفی تمام منابع را به سرزمین مادری خویش منتقل کرد. سال‌ها انتظار کشيدیم تا دولت آذری‌ها دل‌سوزی‌هایشان را تشفی دهند. دولت اصفهان نصف جهان را بر استخوان‌های ما بنا کرد. دولت مردم نجیب کرمان نیز پاک ناامیدمان کرد. از دولت یزد نیز آرزویی در امور مالی و زیربنایی داشتن، چونان آب از کویر لوت خواستن بود. در همان روزگاری که صنعت را به یزد بردند تا مرکز آسیب‌های اجتماعی کشور شود ما از گرسنگی می‌نالیدیم. پس ما در سازندگی ساخته نشدیم که هیچ، ویرانه شدیم. در اصلاحات به صلاحی دعوتمان نکردند که هیچ، شر تمام جوانب زندگیمان را گرفت. بی‌کاری فراگیر شد، بی‌کارترین مردم کشور در دو دهه بودیم(۴)بارِگران فرزندان و عائله را نمی‌دانستیم به کدام سرزمین ببریم.(۵)روزنه‌های امید بسته شد. فقر حکومت می‌کرد خودکشی آغاز شد. سرلوحه‌ي خودکشی کشور شدیم. آتش بر حریرِ نرمِ جان و تنِ پسران و دخترانمان می‌رقصید. این دیو در زندگی این مردم مهمان شد. مرگ‌های خاموش هم‌چنان ادامه داشت و دارد. هرروز ده‌ها برج امید فرو می‌ریخت اما شما هیچ کدام به نظاره نیامدید چون در سعادت‌آباد نبود. ما به هر دری زدیم. تا آن‌سوی سرباز، خاش و سراوان و … رفتیم شاید ما تاجران تریاک زندگی، خود را به قاچاق افیون تسکین دهیم. مایی که هیچ‌گاه به هیچ افیونی فکر نکرده بودیم. می‌خواهید اعدام شده‌های قاچاق افیون این شهرستان را بر انگشتان دول سازندگی و اصلاحات و عدالت بشمریم؟ می‌خواهید شمار زندانیان موادمخدر را در گوشه و کنار این کشور که از این شهرستانند را جار بکشیم؟ می خواهید نشانی سرقت‌های مسلحانه را بگوییم که باهوش‌ترین جوانان را به شرایطی کشاندید که سلاحی بردارند و آتش رگبارشان بانک‌های کشور را به هم بریزد؟ ما سارقان مسلح کشور شده‌ایم. ما این نبودیم. این شدیم و شما ما را این‌گونه کردید. همین حضراتی که خاک آوار این ساختمان بر پرِ پیراهنتان نشست و برافروخته شدید و این‌گونه صدای وا امنیتا سر دادید. مطمئن باشید ما نمرده‌ایم. هستیم. آل شده‌ایم و خواب شبانگاه شما را پریشان می‌کنیم. برادران ما فردا دنبال لقمه نانی از دیوارتان بالا می‌آيند و خدای نخواسته پای گربه‌های ملوس چند میلیونی فرزندانتان را لگد می‌کنند. مواظب فرزندان ناز پرورده‌اتان باشید ما افیون آرامشی به فرزندانتان می‌فروشیم تا هم آنان افسرده نوع ژل موی سرشان نشوند هم ما پژمرده‌ي یک لقمه نان خشک در سرزمین عدالت. ما هستیم هم‌چنان که شما هستید. و این آل همواره بر این خرابه شیون می‌کند. ما را به فقر کشاندید و اعدام کردید. ما را به انحراف بردید و زندانی کردید. توزیع ثروت را به کژترازوی خویش عملیاتی کردید و روز و روزگار ما این شد. ما آل شده‌ایم و امروز بر آوار خانه شما و بر این قبر گران‌بهایی که بر ما ساخته‌اید فریاد می‌کشیم به خدا تا روزی که به نجات ما نیندیشید و ما را از این وضع نجات ندهید هر شب به شیون خویش خوابتان را پریشان می‌کنیم. از قول ما این پیام‌ها را برسانید: -۱ نظام جمهوری اسلامی! پاداش مردمی به آن دلاوری این نبود؛ -۲ دولت سازندگی! شیوه‌ي تقاص استقبال سرد یا گرم این مردم این نبود. وضع خراب این شهرستان استخوان لای زخم این کشور شده‌است؛ -۳ دولت اصلاحات! مصلحی که در کویر دنبال اصلاحات بگردد، نتیجه‌اش بهتر از این نمی‌شود که اختلاف طبقاتی این باشد و تفاوت سرزمینی یک کشور از زمین تا آسمان. یادتان باشد همواره صلح مقدم بر اصلاح است. -۴ دولت عدالت! هرچه شد، شد. این شهرستان رتبه‌ي یک تمام آفت‌ها و گرفتاری‌های کشور را به خود اختصاص داده‌است. عدالت را اجرا کنید؛ -۵ تمام وکلایی که نانی و نشانی از این شهرستان برده‌اید! این آوار هدیه زندگیتان باد! ما و تمام آنانی که به تساهل و تغافل هر کدام از شما به این روزگار درافتاده‌ایم بر مزار خویش نشسته‌ایم تا روزی آواری بر شما فرو ریزیم. ما تا کنج امن خانه‌هاتان می‌آییم. حتی لای پرنیان نازکِ نازِ قیلوله‌های تردتان. پي‌نويس‌ها: -۱ کتاب عملیات لرستان -۲ سیمره ۳- کشکان. ۴- نرخ بی‌کاری در سرشماری سال -۱۳۷۵ ۳۷.۶ مقام دوم کشور، در سرشماری ۱۳۸۵ ۴۰.۳ مقام اول بی‌کاری کشور. -۵ بارتکفل سرشماری ۱۳۷۵. ۷.۵ نفر و سرشماری ۱۳۸۵- ۵ نفر. *كارشناس ارشد جامعه‌شناسي.منبع دو هفته نامه سیمره


 

نوشته شده توسط عظيم علي پور گراوند در یکشنبه ششم مرداد 1387 ساعت 1:39 موضوع | لینک ثابت


مرا یاری کن

  

در لقای رخش ای پیر مرا یاری کن

                              دستگیری کن وپیری کن وغمخواری کن

از سر کوی تو مایوس نگردم هرگز 

                             غمزه ای با غمزد گان را تو مدد کاری کن

هله با جرعه ای از باده ی میخانه ی خویش

                            هوشم از سر ببر آماده ی هوشیاری کن

گر به لطفم ننوازی و پناهم ندهی

                            عشوه کن ناز کن آغاز ستمکاری کن

عاشقم عاشقم افتاده و بیمار تو ام

                            لطف کن لطف ز بیمار پرستاری کن

تو و سجاده خویش و من وپیمانه خویش

                           با من باده زده هر چه به دل داری کن

گر نخواهی ز سر لطف نوازی ما را

                          ازدرقهر برون آی و دل آزاری کن  

 


 

نوشته شده توسط عظيم علي پور گراوند در پنجشنبه بیستم تیر 1387 ساعت 1:9 موضوع | لینک ثابت


تقدیم به همه ی محرومان وبی کسان

بازگشت همه به سوی اوست      

                                                                                                                                             در ریزش ساختمانی ۷ طبقه در سعادت آباد ۱۹ تن از همشهریان کوهدشتی ام مظلومانه ومحرومانه

جان به جان آفرین تسلیم کردند.روحشان شاد یادشان گرامی

این شعر لکی با ترجمه تقدیم به این عزیزان وهمه محرومان وکسانی که در دنیا فقط خدا را دارند و          دریغ از........

بی لا بگریوام                               بگذار تا بگریم

ار جرء نگه گالاگال دنیا بگریوام          بر جرینگ جرینگ این کوس و آشوب پرهیاهوی دنیا 

 بی دءنگ بی دونگ                      بی صدا وبی پژواک 

کو ءر کو ءر هو ءار                         کبیر کوه کبیر کوه فریاد

گری گری هانای                           گرین گرین استمداد

کشکو کشکو ناله                         کشکان کشکان ناله

سیمره سیمره فریا                       سیمره سیمره فریاد

اراز ار تینی مه نی                       بغض در گلویم ماند و خناق شد

مینگآل منن                                در این منزلگه

کش مات                                    سکوت و تاریکی و محرومیت

بی د ءنگ بی دونگ                     بی صدا وبی حرکت

ار جر ءنگه گالاگال دنیا                  بر جرینگ جرینگ این کوس وآشوب پر هیاهوی دنیا بگریم

هر ءنگم هی ریویار                     عزیز دلم تو را می گویم ای رهگذر

دخیلن نی نی                           دخیل تو ام نگاه کن و برو

پیا د ءنگ خوشی                      مرد خوش صدایی

کی وا نو برزه آوایی                    بانوی بلند آوازی

هو ءارم هوره کی                     فریادم را مویه کند

 


 

نوشته شده توسط عظيم علي پور گراوند در سه شنبه یازدهم تیر 1387 ساعت 14:21 موضوع | لینک ثابت


غباری در بیابانی

نه دل مفتون دلبندی نه جان مدهوش دلخواهی

                      نه بر مژگان من اشکی نه بر لبهای من آهی

                                       نه جان بی نصیبم را پیامی از دل آرامی

                                                نه شام بی فروغم را نشانی از سحرگاهی

                                                       نیابد محفلم گرمی نه ازشمعی نه از جمعی

                                                                   ندارد خاطرم الفت نه با مهری نه با ماهی

                                                                                به دیدار اجل باشد اگر شادی کنم روزی

                                                                                 به بخت واژگون باشد اگرخندان شوم گاهی

                                      کیم من آرزو گم کرده ای تنها و سرگردان

                                              نه آرامی نه امیدی نه همدردی نه همراهی

                                                       گهی افتان وخیزان چون غباری در بیابانی

                                                              گهی خاموش و حیران چون نگاهی بر نظرگاهی

                                                                         رهی تا چند سوزم در دل شبها چو کوکبها

                                                                                       به اقبال شرر نازم که دارد عمر کوتاهی


 

نوشته شده توسط عظيم علي پور گراوند در یکشنبه نهم تیر 1387 ساعت 0:39 موضوع | لینک ثابت


فراخوان مقاله

فراخوان مقاله همایش ادبیات لکی
اولین همایش منطقه ای زبان و ادبیات لکی (بزرگداشت ملا منوچهر کولیوند) در شهرستان الشتر برگزار می شود .

این همایش به میزبانی شهرستان الشتر برگزار خواهد شد که فراخوان همایش به استان های کردستان، کرمانشاه، همدان و ایلام نیز ارسال شده است که امید است نویسندگان و شاعران و هنرمندان این مناطق و سایر لک آشنایان در این همایش حضور یابند.

ادرس پستی:
الشتر، خیابان آیت الله مدنی ، اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی سلسله دور نگار : 06635220200




مهلت: تا پایان وقت اداری 24/4/87

اخبار مربوطه در http://lakzaban.blogfa.com/


 

نوشته شده توسط عظيم علي پور گراوند در جمعه هفتم تیر 1387 ساعت 1:59 موضوع | لینک ثابت


تقدیم به مادرم

گامهايت، طنين شکفتن را جاری ساخت و دستهايت، چه روشن، تاريکی‌ام را دور کرد.
تو آن صداقت محض هستی

که با تک تک نفس‌هايت، خشکترين دشتها را به سيراب‌ترين بيشه‌ها تبدیل کرد

نگاه آسمانی‌ات ابرها در خود داشت

و من با اندکی درنگ ، زير قطره‌ قطره باران محبتت، نهری شدم جاری به سوی دريای عشق

برق چشمانت، سياهی ممتد شبهايم را شکافت.

جوانه اميد را بر شاخه کلامت احساس کردم و بر پيشانی انديشه‌ات قرائت کردم

و تو چه زيبا، گل احساسم را بوستانی کردی و کبوتر جانم را آسمانی

سهم من از خدا توئي مادر

روزت مبارک


 

نوشته شده توسط عظيم علي پور گراوند در چهارشنبه پنجم تیر 1387 ساعت 1:15 موضوع | لینک ثابت


مور آواز اساطیری لکستان

مور
رایج ترین,عمده ترین وپرطرفدار ترین آوازیا سرود در میان لکهاست وآوازی است که منحصر به این قوم می باشد.مور را با چندین ریتم و مقام موسیقیایی می خوانند.این سرود ذاتا غمگنانه ودلتنگ کننده بوده وبا اشعار حماسی وعاطفی حزن انگیزی خوانده می شود.لکها به گاه دلتنگی و غم و غصه های ژرف ونیز در سوگ عزیزانشان در مراسم سوگواری به مور پناه می برندوآن را سر میدهند.شالوده مور حکایت گر همه ی رنج وحرمانها,امیدو آرزوهاو ایده وآرمانهای به خاکستر نشسته این قوم از هزاران سال پیش تاکنون است.لک ها در مراسم رسمی سوگوری برای عزیزانشان و روی جنازه و قبر از دست رفتگان خود مور می خوانند.معمولا یک یا دو و گاهی چندین زن با هماهنگ کردن ریتم صدایشان با یکدیگر در رثای تازه در گذشته مور می خوانندو بقیه زنها گریه می کنند.در برخی مناطق لک نشین چون طرهان,چگنی و...علاوه بر زنها مردها نیز در مراسم سوگواری(پٍرس)مور می خوانند.خانم فریا استارک در کتاب سفر به الموت که در سفر به لرستان آنرا به رشته تحریر در آورده به مور اشاره می کندو آنرا شبیه آوایی می داند که در در نواحی آلپ شنیده است.در برخی کتب معتبر تاریخی ذکر شده است که لطفعلی خان زند مور را به زیبا یی می خوانده.مور از هجران و فراق انسانها حکایت می کند و انسان با شنیدن و خواندن آن دچار غم و اندوهی همراه با سرکشی و طغیان می شود.تاثیرات تحریک آمیز این سرود باستانی و نوای موسیقیایی سحر آمیز تا آنجا بوده که برای جلوگیری از تحریک و طغیان جوانان خواندن آن بارها از سوی والیان طوایف لک ممنوع شده است.اقبال باقری ـ منصور خان مینایی ـ غلام درگاهی ـ عینعلی تیموری و صفر برزونی پنج تن از مور خوانهای سالهای اخیر خطه ی لکستان و لرستان بشمار می روند که صدایشان از طریق نوارهای کاست در همه جای منطقه شنیده می شود.از مقام های مور می توان به کزه و لره اشاره کرد که انسان با شنیدن آنها حالتی غمگنانه و دلتنگ پیدا می کند.


 

نوشته شده توسط عظيم علي پور گراوند در شنبه یکم تیر 1387 ساعت 1:0 موضوع | لینک ثابت


یار بیگانه نواز

یار بیگانه نوازم شرح عشق جانگدازم

      قصه ای از سوز وسازم باتو می گویم امشب

         تا که چشم جان گشودم شمع پنهان وجودم

                    شعله زد در تار وپودم آه جانسوزم امشب

                       تو ندانی که چه کردی به من وبه وی و به خدا

                            که غمت در من بی دل تو کجا من خسته کجا

                                    رهگذاری بی نصیبی بی قراری بی شکیبی

                                               تا سحر گاه ناله کرده

                                           نیمه شب ها در سیاهی بی نصیبی بی پناهی

                                               از سر کوهی گذر کرده

                                                        ای بهشت موعودم آن سیاهی من بودم

                                                              بی خبر ای سرور من می گذشتی از بر من

                                                                  نه اشک چشمم را بدیدی نه ناله قلبم شنیدی

                                                                      چو بخت من رفتی مه من چو آهوی صحرا رمیدی

                                                                          زسوی من دامن کشیدی تو دل شکستی

                                              دل شکستی.....                                                               


 

نوشته شده توسط عظيم علي پور گراوند در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387 ساعت 18:27 موضوع | لینک ثابت


report phishing report abuse This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting